|
ترسم از دست تو بوده، براي خواستن عشقم
نياد اون روزي كه ديره، واسه داشتن عشقم
ترسم از اينكه روزي، كه من ياد تو نباشم
ديگه دلسرد بشم از تو، برم و با تو نباشم
ترس من اينكه روزي، روي قولم پابزارم
واسه بدبيني و حرفات ، تورو تنها بزارم
ترس من از خندهاي تلخ و بي روح لب توست
كاش بدوني دل تنهام، گمشده تو اين شب توست
ترسم اينكه دير بفهمي، عشق پاك و تو نگاهم
ديگه آرزوم نباشه، بمونيم هميشه با هم، باهم...
سعيد نظرات (0)
دل نوشته
( شنبه 21 آذر 1388 23:10:02 - بازديد : 645 )
يادت هست تو بيمارستان ازم خواستي احساسم و برات بنويسم، مي خواستي بشنوي؟ بشنو
امشب ام مثل هميشه است! بازهم سر مي زند تنهايي، از دوباره مي آيد دلتنگي...
آب از آب تكان نخورد، نه ديدي و ديده شدي، رفت و گذشت بي نگاهي كه بوي مهرباني دهد. غافل از اينكه همين نزديكي ها از آب، آبي تر است، دلي كه مي ميرد براي دوري تو. نيستي، نميدانم كجايي، چه ميكني، ولي مي دانم كه ندارمت.
هيچ وقت نخواستم، كه تورو با چشمات به ياد بيارم، نمي خواستم تورو تو گم ترين آرزوهايم ببينم. نمي خواستم بي تو به ديوار بگم هنوز دوستت دارم.
آخر تو هولولاي پريشوني تورو نداشتن، تو گير و داره اي بابا، دلت و هيچ، حالمون خوش. اي بي مروت ديگه دلي مي مونه؟ كه از شما از جون زندگيش بگه؟ بگه كه هنوز زندست؟ بدون كه دل، دلم ديگه دل نيست، ديگه دل نمي شه!
هرچه داشتم رو كردم وبه عشق باختم روزگار را، هميشه مي خواستم عشق را در كنار زندگي داشته باشم.
تو ومن، من وتو خودمان را به زندگي بگوييم.
چه روزها و چه شبها از تو مي خواستم، التماس مي كردم. به زندگي فكر كن، به آنچه در كمين ما نشسته است. تند ، جاري و سركش.
هي مي گفتم، براي يكي و يگانه شدن، بايستي كه ما آبروي عشق را نگه داريم.
چه روزها و شبها كه از دست شد. آن روزهايي كه رفتند و آن شبها كه جا نهاديم در پستوي دل.
از ياد نمي برم، هرگز تورا و عشق زيباي تورا، لحظه ي قشنگ دوست داشتن و به اوج رسيدن را، خواستني و تمام نشدني، حالا اينجا كنار اين همه خاطره باراني تنها به تو مي گويم، دوستت دارم.
اين دل نوشته ها را دوستش دارم، همه اين كلمه و واژه ها را نه، كه تمامي مقصود دلم را.
بگذار اهل روزگار بدانند كه من عاشقت هستم. وهنوز عطر نگاهت با من است، هنوز خاطره خندهايت براي من يعني تمناي تو، حتي ، آن مهري كه به كين آميخته است.
هنوز آن گوشه هاي ناياب دلم سي بودن با تو بي قرار است. هنوز نامت عزيزترين قشنگي هاست، در اين اوقات ناخوش دلتنگي ها.
من اگراز چشمهاي تو مي گم، من اگه در پي نام و نشون تو هستم، من اگه از زخم كاري دل مي گم، مكدر نشو جون پناه من، من از چشمهاي تو مي گم تا ببيني كه روزگارم سخت و تنم آسيه.
تا تو ببيني دلم تنگه براي تو، دلم تنگه براي آسموني كه آبي نيست، دلم تنگه براي دله فولادم كه ديگه تاب شده، خم شده، شكسته...
حضور معطر تو، بودن، درست آن زماني كه نيستي،نيستي!
و لحظه ها با بوي خاطره ها مان جان مي گيرد. مي ماند، مي ماند.
آري، خودم گفتم كه رد هرآنچه كه رفت را نبايد گرفت. پس دگر از آنچه كه رفته است نمي گويم. بگذار از آنچه مي آيد بگويم.
از آنچه مرا، در خود شكسته است، بگذار اين بار از خود بگويم، از كسي از دل خود با خبر است. سپيده به بويت قسم، خسته ام، دگر چشمهايم اشكي ندارد براي ريختن. ديگر از اين همه واهمه پكيده ام، پكيده ام، مي فهمي؟؟
فقط يك نگاه تو ، همين تصور كه بدانم هستي كافيست، حالا همينجا كه نباشي و نباشم، يك حس آشنا مرا با خود مي برد، فرياد مي زند، با تو كنار تو...
زمين خيس و نمناك، آميخته با عطر باران، و من سعيدم، كه مي نويسم و مي گويم، قرارنيست كه بمانم، پس در باران گم مي شوم.
به جان تو كه از هيچ كس و ناكس گله اي ندارم، از عزيزترينم حتي، عزيزترينم كه مرا به سادگي باد آشوفت و پر پر كرد.
نه ! نه !
ديگر جايي براي گلايه نيست، تنها مي خواهم بنويسم، روزي روزگاري پيش آنكه مرا عشق آموخت، پيش دلم، كم نياوردم، نياوردم...
مي خواستي بشنوي؟؟ بشنو، اين سعيد است كه مي خواهد بگويد ، مي خواهد برود...
سعيد نظرات (0)
دل نوشته
( يک شنبه 15 آذر 1388 02:24:02 - بازديد : 192 )
چه دلتنگ مي رود در سينه ام بغض
نفسها تنگ، چشمها گرفته
و عشق بر تابوي گونه ام، دریده ...
سعيد نظرات (2322)
دل نوشته
( سه شنبه 16 دی 1387 01:23:27 - بازديد : 967 )
حواست هست؟ تمام شب ها، در خوابم غلت مي زني؟...
سعيد نظرات (0)
دل نوشته
( جمعه 9 آبان 1387 01:49:57 - بازديد : 283 )
امان از تو، كه بي رحمانه در مني...
پ.ن : تا حالا شده احساس كنيد بعد از يك سرو زياد غذا، دوست داشتيد آن را نخورده بوديد؟ و خود را آنقدر سنگين نمي كرديد؟
حالا به اين فكر كنيد كه چه احساسيست، نه راه پيش و نه را پس... مشكل اش آن است كه خود خورده ايد...
سعيد نظرات (0)
دل نوشته
( سه شنبه 6 آبان 1387 00:19:53 - بازديد : 363 )
زندگي سرشار از شادكامي هايي است،
كه رنگ نهفته كرده اند در ميان رنگهاي تيره.
حال كه جدا كرده امشان از ميان هم،
نثارم شده است، تابويي از تمام خوشبختي ها...
پ.ن : با اينكه اين روزها تنهايم، ولي ساده و ساكت و پر رنگ زندگي مي كنم.
سعيد نظرات (0)
دل نوشته
( پنج شنبه 17 مهر 1387 00:47:51 - بازديد : 205 )
می خواستم خدا را در وجود تو بيابم !
دريغا،
که ردپایی ندیدم...
سعيد نظرات (2)
دل نوشته
( شنبه 11 مرداد 1387 01:54:51 - بازديد : 245 )
خواستم بهت بگم،
برو به جهنم.
ولی فکر کنم،
از قبل تو جهنمی...
سعيد نظرات (0)
دل نوشته
( يک شنبه 5 مرداد 1387 17:54:20 - بازديد : 232 )
اينجا ديگه آخر راست
پاي تو موندن اشتباست
توهم، يكي مثل همه
تو كجا، عاشقي كجاست
چي فكر مي كردم و چي شد
عاشقي هركي هركي شد
بس كه دروغ بود تو چشات
آينه كج شد، پاره مي شد
حيف من و اون همه عشق
اون همه باور و يقين
خيال مي كردم، عاشقي
سادگي منو ببين
كاش مي دونستم، كه دلت
فقط يه بازيچه مي خواست
برام از عاشقي نگو
تمومه هرچي بين ماست
گفتگي خرابه هم بشيم
گفتي، كه همسفر بشيم
گفتي توعشق، بيشتر از اين
كمتر از اين، كمتر بشيم
گفتي، ولي پا نبودي
آدم اين راه نبودي
ادعا، پشت ادعا
مال اين حرفا نبودي
بايد برم، بايد برم
برم، ازت دل بكنم
برم و دورشم از چشات
تا خودم و پيدا بكنم
سعيد نظرات (0)
دل نوشته
( چهار شنبه 1 مرداد 1387 12:24:28 - بازديد : 158 )
دلتنگام و اندوهناک،
و در این دقایق دشوار
دیدار هیچکسی را نمیخواهم.
آه از آرزوهای بیهوده و جاودان!
دوست بدارم؟
دگر، بیتابی این رنج بزرگ را بر نمیتابم.
هیچ تابهحال به تماشای خودت نشستهای؟
به تماشای چهرهای
که خاطرهای از دیروز در خاطرم ندارد.
شادی، اندوه، و همهچیز
در نگاه تو هیچ است.
و عشق!
بیماری شیرینی که دیر نخواهد پایید،
تا به اشارت عقل به پایان رسد.
سعيد نظرات (0)
دل نوشته
( دو شنبه 2 تير 1387 12:14:32 - بازديد : 187 )
|