امشب ديوانه وار عصباني ام. از حرفهايي كه زدم، از حرف هايي كه شنيدم. نمي دونم تا به كي بايد اينجوري ادامه داشته باشه. بينهايت سخته، مي دوني؟
تو زندگيم اين همه پروژه انجام دادم، اينهمه دردسر، اينهمه فشار كاري، هيچ كدام به اندازه اين روزا سخت نبوده. هم نوشتنش سخته، هم گفتنش.
چه سوالات عجيبي از هواشي ذهنم مي گزره. چرا سعي نمي كنه درك كنه؟ چرا سعي نمي كنه خودش باشه؟ من كه تمام سعي خودم و كردم و مي كنم تا درك كنم، پس چرا اون نمي كنه؟ چرا بعد از اين همه سال اين حرف ها رو مي زنه؟ من چه كردم كه راهي نيست براي حل اين همه چرا؟چرا؟ چرا؟
امشب عصباني و نارحت و افسورده و هر چي كه فكر كني هستم. سخته، مي دوني؟ حتي بيشتر از اين روزا كه اون توشه! نمي دونم شايد كاري نمي شه كرد، شايد انتظار باعث بشه، خودش بشه. اونيكه بايد باشه.
با اين همه، اين سختي ها رو دوست دارم، حس مي كنم شيريني بعدش زيباترين حس دنياست.
سعيددل نوشته چاپ ( شنبه 2 فروردين 1387 01:44:04 - بازديد : 173 )
آزادي، این کلمه پنج حرفی کمترین هدف خلقت ماست که البته به دلایل زیادی از ما دریغ میشود. مهم نیست من کی ام و چه کاری میکنم ... مهم این است که در پی آزادی و دستیابی به آن شاید خیلی زمین خوردن ها و دوباره برخاستن ها باید تجربه شود.
سعی در روایت مشاهدات و نظراتم بر اساس باورهای درونی خود و در چهارچوب ادبيات دارم.