Image
صفحه نخست > یادداشت
نوشته اي درخواستي!

يادت هست تو بيمارستان ازم خواستي احساسم و برات بنويسم، مي خواستي بشنوي؟ بشنو

امشب ام مثل هميشه است! بازهم سر مي زند تنهايي، از دوباره مي آيد دلتنگي...
آب از آب تكان نخورد، نه ديدي و ديده شدي، رفت و گذشت بي نگاهي كه بوي مهرباني دهد. غافل از اينكه همين نزديكي ها از آب، آبي تر است، دلي كه مي ميرد براي دوري تو. نيستي، نميدانم كجايي، چه ميكني، ولي مي دانم كه ندارمت.
هيچ وقت نخواستم، كه تورو با چشمات به ياد بيارم، نمي خواستم تورو تو گم ترين آرزوهايم ببينم. نمي خواستم بي تو به ديوار بگم هنوز دوستت دارم.
آخر تو هولولاي پريشوني تورو نداشتن، تو گير و داره اي بابا، دلت و هيچ، حالمون خوش. اي بي مروت ديگه دلي مي مونه؟ كه از شما از جون زندگيش بگه؟ بگه كه هنوز زندست؟ بدون كه دل، دلم ديگه دل نيست، ديگه دل نمي شه!
هرچه داشتم رو كردم وبه عشق باختم روزگار را، هميشه مي خواستم عشق را در كنار زندگي داشته باشم.
تو ومن، من وتو خودمان را به زندگي بگوييم.
چه روزها و چه شبها از تو مي خواستم، التماس مي كردم. به زندگي فكر كن، به آنچه در كمين ما نشسته است. تند ، جاري و سركش. هي مي گفتم، براي يكي و يگانه شدن، بايستي كه ما آبروي عشق را نگه داريم.
چه روزها و شبها كه از دست شد. آن روزهايي كه رفتند و آن شبها كه جا نهاديم در پستوي دل. از ياد نمي برم، هرگز تورا و عشق زيباي تورا، لحظه ي قشنگ دوست داشتن و به اوج رسيدن را، خواستني و تمام نشدني، حالا اينجا كنار اين همه خاطره باراني تنها به تو مي گويم، دوستت دارم.

اين دل نوشته ها را دوستش دارم، همه اين كلمه و واژه ها را نه، كه تمامي مقصود دلم را.
بگذار اهل روزگار بدانند كه من عاشقت هستم. وهنوز عطر نگاهت با من است، هنوز خاطره خندهايت براي من يعني تمناي تو، حتي ، آن مهري كه به كين آميخته است.
هنوز آن گوشه هاي ناياب دلم سي بودن با تو بي قرار است. هنوز نامت عزيزترين قشنگي هاست، در اين اوقات ناخوش دلتنگي ها. من اگراز چشمهاي تو مي گم، من اگه در پي نام و نشون تو هستم، من اگه از زخم كاري دل مي گم، مكدر نشو جون پناه من، من از چشمهاي تو مي گم تا ببيني كه روزگارم سخت و تنم آسيه.
تا تو ببيني دلم تنگه براي تو، دلم تنگه براي آسموني كه آبي نيست، دلم تنگه براي دله فولادم كه ديگه تاب شده، خم شده، شكسته... حضور معطر تو، بودن، درست آن زماني كه نيستي،‌نيستي!
و لحظه ها با بوي خاطره ها مان جان مي گيرد. مي ماند، مي ماند.
آري، خودم گفتم كه رد هرآنچه كه رفت را نبايد گرفت. پس دگر از آنچه كه رفته است نمي گويم. بگذار از آنچه مي آيد بگويم.
از آنچه مرا، در خود شكسته است، بگذار اين بار از خود بگويم، از كسي از دل خود با خبر است. سپيده به بويت قسم، خسته ام، دگر چشمهايم اشكي ندارد براي ريختن. ديگر از اين همه واهمه پكيده ام، پكيده ام، مي فهمي؟؟ فقط يك نگاه تو ، همين تصور كه بدانم هستي كافيست، حالا همينجا كه نباشي و نباشم، يك حس آشنا مرا با خود مي برد، فرياد مي زند، با تو كنار تو...
زمين خيس و نمناك، آميخته با عطر باران، و من سعيدم، كه مي نويسم و مي گويم، قرارنيست كه بمانم، پس در باران گم مي شوم. به جان تو كه از هيچ كس و ناكس گله اي ندارم، از عزيزترينم حتي، عزيزترينم كه مرا به سادگي باد آشوفت و پر پر كرد.
نه ! نه !
ديگر جايي براي گلايه نيست، تنها مي خواهم بنويسم، روزي روزگاري پيش آنكه مرا عشق آموخت، پيش دلم، كم نياوردم، نياوردم... مي خواستي بشنوي؟؟ بشنو، اين سعيد است كه مي خواهد بگويد ، مي خواهد برود...
 سعيد   دل نوشته Print چاپ (  يک شنبه 15 آذر 1388  02:24:02 - بازديد : 191 )
 

متن نظر (کمتر از 1000 کاراکتر)

نام
پست الکترونيکی / وب سايت








نظر شما درباره قالب وبلاگ چيست؟

 زیباست
 کم رنگ است
 مناسب است
 نا مناسب است

 

آزادي، این کلمه پنج حرفی کمترین هدف خلقت ماست که البته به دلایل زیادی از ما دریغ میشود. مهم نیست من کی ام و چه کاری میکنم ... مهم این است که در پی آزادی و دستیابی به آن شاید خیلی زمین خوردن ها و دوباره برخاستن ها باید تجربه شود.
سعی در روایت مشاهدات و نظراتم بر اساس باورهای درونی خود و در چهارچوب ادبيات دارم.


تعداد افراد آنلاين: 2 نفر

 

RSS - XML - 

Powered by : homablog ver2.2