Image


اين و بدون هرچقدرم كه درست باشه بازم غلطه ...
و اينكه نتوني سرت و بالا بگيري و راجبش حرف بزني درستش نمي كنه.
.
.
اين خودتي، خودتي كه به خودت پشت كردي ...


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  روزمرگي (پنج شنبه 29 دی 1390   22:55:09 - بازديد : 21)
 

بي وفا!!!... اين روز براي من خيلي مهمه !!!! چرا پشت كردي به همه چيز ؟؟؟ واقعا ارزشش و داره؟؟؟


ياد اين نوشته سال قبل افتادم...


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  یادگاری (پنج شنبه 15 دی 1390   20:32:31 - بازديد : 20)
 

اينجا...من ...مردم...


Articolo سعيد Comment نظرات (1)  دل نوشته (يک شنبه 29 آبان 1390   23:25:38 - بازديد : 160)
 

دلم مي خواهد بروم به جايي دور، جايي كه كسي نباشد، جايي كه انتظار معنا و نتيجه ديگري دهد... اينجا آرامش ندارم، مريضم...


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  دل نوشته (چهار شنبه 25 آبان 1390   21:11:36 - بازديد : 176)
 

خدايا به من صبر اعطا فرما،
و آرامشي در اين گلوگاه انتظار...
خدايا مرا از اين چاه سياهي رهايي ده،
اصلا، مرا از خستگي از اين افكار، رهايي بخش...

...

من به درگاهت چه گناهي كردم كه اينچنين به اين شكل عذابم مي دهي؟
آخه بي مروت...


پ.ن : احساسم اين است كه تا سر چاه مي رسم با يك لگد به ته چاه پرتم مي كني و باز از نو...


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  دل نوشته (دو شنبه 16 آبان 1390   21:03:00 - بازديد : 151)
 

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد


پ.ن : برای آنان که یادشون رفته ما رفتنیم ...
حرص می زنند و دیگران را می آزارند ... دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب...


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  روز نوشته ها (يک شنبه 15 آبان 1390   08:39:40 - بازديد : 105)
 

راه آمدن، يا نيامدن مسئله اين است !


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  دل نوشته (پنج شنبه 12 آبان 1390   13:30:02 - بازديد : 155)
 

لحظه ها بي تو، نه لحظه اند و نه اتفاق
قدم در ميان گذار
بگذار لحظه ها جاني گيرند در افق زندگي
.
.
.
هنوز من هستم ...


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  دل نوشته (دو شنبه 9 آبان 1390   21:40:00 - بازديد : 225)
 

سپيده، آسمان انگار خلاصه است تو دوتا چشمات،
تو مال آسمانايي زمين جاي قشنگي نيست براي تو كه زيبايي...
مي دانستم مي آيي حالا، تو را من خواب مي ديدم
چه خوبه آمدي پيشم، يه عالم عاشقت مي شم...
.
.
سپيده بمان پيشم......


Articolo سعيد Comment نظرات (2)  دل نوشته (شنبه 7 آبان 1390   00:45:51 - بازديد : 216)
 

میگی بازم کنار همدیگه واژه بچین
راجب چی ؟ ...
باشه بشین
.
.
.
چشاتو باز کن یه لحظه مال من باش
یه لحظه بیا توی حس و حال من باش


آهنگ از چي بگم و از اينجا دانلود كنيد ...


پ . ن : دکتر شهرام فاضلی ، فوق تخصص جراحی پلاستیک و زیبایی ایران ، پس از شنیدن آهنگی با عنوان از چی بگم که توسط خواننده ی ایرانی (یاس) اجرا شده بود ، از نرگس و دوستانش که در آتش سوزی 5 سال پیش مدرسه شهید رحیمی روستای درودزن مرودشت از توابع شیراز که به طرز کاملاً دلخراشی سوخته بودند دعوت کرد تا به او مراجعه کنند و بدین ترتیب مسوولیت عملی سخت را بر روی نواحی سوخته این کودکان معصوم قبول کرد .
يا علي دكتر


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  دل نوشته (پنج شنبه 5 آبان 1390   18:15:07 - بازديد : 151)
 

چهارشنبه براي ديدن تاتر زمستان 66 از شركت زدم بيرون، اصلا فكرشو نمي كردم براي تئاتري عاظم هستم كه دوران كودكي من را برايم تدايي خواهد كرد، از دوران جنگ و آژير و بمباران هر روزه، دوران وحشت و ترس و دلهره، دوراني كه من كودكيم را در آن سپري كرده بودم و اين نمايش مرا به آن دوران برد، دوران دلهره اي كه تا به الان در وجودم هست...
تئاتر زمستان 66 كاري از محمد يعقوبي ، دوراني را بازگويي مي كند كه موشكهاي اعراق به تهران رسيده و هر روز به يكي از قسمتهاي تهران اصابت مي كند. در اين ميان خانواده اي توصيف مي شود كه در اين مقطع زماني زندگي مي كنند و با يكي از موشكها كشته مي شوند...



بازيگران اين تئاتر رويا افشار، آيدا كيخايي، سعيد زارعي، علي سرابي، باران كوثري، نويد محمد زاده، محمد يعقوبي و ساقي عظايي هستند.
در اين ميان من از بازي آيدا كيخايي و علي سهرابي بسيار لذت بردم. اين دو با طنز مخفي در ميان آن هياهويي بمباران خنده را بر لبان تماشاچيان آوردند. باران كوثري هم كه شاهكار بازيگري اين مجموعه بود كه انصافا قوي بازي كرد.
لازم به ذكر است اين نمايش نخستين بار در جشن واره ي تئاتر سال 76 اجرا شد و جايزه ي اول كارگرداني، جايزه دوم نمايش نامه نويسي و جايزه هاي دوم و سوم بازيگري را از آن خود كرده است.

براي ديدن عكسهاي بيشتر از اين نمايش كليك نماييد...

پ.ن : بعد از پايان نمايش دلم خواست كمي پياده روي كنم و به نمايش فكر كنم كه نمي دانم چي شد كه كيف پولم گم شد، بسيار ناراحت شدم، ولي خوشبختانه فرداي آن روز يك سرباز كيف رو پيدا كرد و بهم برگرداند... جا داره اينجا ازش تشكر كنم كه نشان داد هنوز مردانگي نمرده... دمش گرم...


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  هنر (شنبه 30 مهر 1390   23:49:36 - بازديد : 170)
 

اين چند روزه احساس خاصي دارم، خودمم نمي دانم چمه! يك لحظه به خودم مي يام و مي بينم وسط يه جايي ام، مثل اين مي مونه كه كسي آوردتم اونجا و از خواب بيدارم كرده، و به يكباره شكه مي شم از كارايي كه روزمره دارم انجام مي دم...
خيلي وقته دركي از بيرون خودم ندارم، مثل اينكه داخل چاهي عميقم، هيچ صدايي نيست، و همه چيز تاريكه...


پ.ن : چه زندگي ساختم براي خودم...


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  دل نوشته (سه شنبه 26 مهر 1390   21:57:30 - بازديد : 222)
 

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده
بی خیال قلبی که این همه تنها مونده
آخه دنیای تو، دنیای دلای ...
واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه


آهنگ بی خیال / آلبوم يادگاري / سياوش قميشي


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  دل نوشته (جمعه 22 مهر 1390   23:20:13 - بازديد : 241)
 

شايد استيو جابز براي خيلي ها نماد و مظهر هوش بوده باشه و براي خيلي هاي ديگر مخترع بزرگ، ولي براي من مهمترين چيز اين آدم مبارزه با سرطانيست كه سالها همراه او بود و او مي دانست كه بزودي خواهد رفت، ولي از پاي ننشست و زندگي را به قسمت نسپرد، دنيا را عوض كرد و بعد، رفت... ممنون استيو...

پ.ن : كسي در همين نزديكي هست كه مي شناسمش به قدرت وخوبيه استيو جابز، دوستش دارم به اندازه ي تمام قلبهاي آدمهاي اين زمين ... ممنون عشقم...


Articolo سعيد Comment نظرات (2)  دل نوشته (يک شنبه 17 مهر 1390   22:38:24 - بازديد : 352)
 

مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه‌ی ماست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن در زندگی دیگران هدر ندهید. هیچ وقت در دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی دیگران صدای درونی شما را خاموش کند. و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید...!



سخنرانی استیو جابز بنیانگذار "اپل" در مراسم فارغ‌التحصیلان دانشگاه استنفورد
متن کامل سخنرانی و ویدئو استیو جابز برای علاقمندان:
http://www.youtube.com/watch?v=D1R-jKKp3NA
من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و شامل سه تا داستان است.
- اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه می‌آمدم و می‌رفتم و خب حالا می‌خواهم برای شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم.
زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن‌ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر اینکه در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج می‌کردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای که می‌خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می‌خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می‌شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می‌کنم می‌بینم که یکی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است.
لحظه‌ای که من ترك تحصیل کردم به جای این که کلاس‌هایی را بروم که به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می‌خوابیدم. قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می‌دادم که با آن‌ها غذا بخرم. بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی می‌کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی‌ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه‌ی گرانبها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را تو کشور می‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترك تحصیل کرده بودم، کلاس‌های خطاطی را برداشتم. سبک آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می‌بردم. امیدی نداشتم که کلاس‌های خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس‌ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می‌کردیم تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت‌های کامپیوتری هنری و قشنگ بود. اگر من آن کلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. همچنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه می‌کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می‌کند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها می‌شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، به زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.
- داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را در گاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می‌تواند از شرکتی که خودش تأسیس می‌کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می‌کردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس می‌کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیاست. دریک سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می‌کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می‌دادم که واقعاً دوستش داشتم.
- داستان سوم من در مورد مرگ است.
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم ...
من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است!
مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه‌ی ماست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند. و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.
موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود. این مجله مال دهه‌ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از اینکه گوگل وجود داشته باشد.
در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود
Stay Hungry, Stay Foolish
این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می‌کردند.
و این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که من برای شما می‌کنم.
Stay Hungry, Stay Foolish
سخنرانی استیو جابز در مراسم فارغ‌التحصیلان دانشگاه استنفورد


پ.ن: خوشحالي ما فقط 1 روز طول كشيد از معرفق iPhone 4s تا فوت استيو جابز...


Articolo سعيد Comment نظرات (0)  خبر فوری (پنج شنبه 14 مهر 1390   11:58:10 - بازديد : 167)
 



عصری که
فرصتی شورانگیز است
تماشای محکومی که بر دار می‌کنند؛
سپیده‌ی ارزانِ ابتذال و سقوط نیست
مبداءِ بسیاری خاطره‌هاست

شاملو






نظر شما درباره قالب وبلاگ چيست؟

 زیباست
 کم رنگ است
 مناسب است
 نا مناسب است

 

آزادي، این کلمه پنج حرفی کمترین هدف خلقت ماست که البته به دلایل زیادی از ما دریغ میشود. مهم نیست من کی ام و چه کاری میکنم ... مهم این است که در پی آزادی و دستیابی به آن زمین خوردن ها و دوباره برخاستن ها را باید تجربه كنم.
در اينجا سعی در روایت مشاهدات و نظراتم بر اساس باورهای درونی خود و در چهارچوب ادبيات دارم.


تعداد افراد آنلاين: 21 نفر

 

RSS - XML - 

Powered by : homablog ver2.2